تبلیغات
همه دنیای امید - کم نمی آوریم (خاطره)
همه دنیای امید

کم نمی آوریم (خاطره)

دوشنبه 12 شهریور 1386

نویسنده: امید امیدی | طبقه بندی:عمومی، 

 از اونجایی که قرار نیست ما اینجا از کسی کم بیاریم و در راستای مقابله با اواج سهمگین بیگانگان که در این و این مکان انتشار می یابد  بر آن شدیم که خاطره ای هر چند کوچک برای شما عزیزان دل در این مکان فرهنگی ورزشی سیاسی اجتماعی قرار دهیم

(کل خاطره کپی شده از وبلاگ دانشگاست که به رحمت خدا رفته و من حال ندارم درستش کنم)

تاریخ مطلب هم: نوشته شده در شنبه ۰۶ خرداد ۱۳۸۵ و ساعت 07:55 توسط : امید

--------------

سلام

یه سوال: فکر می کنی دانشگاه چه فایده هایی داره؟

به علمت اضافه میشه!، با دوستای جدید آشنا میشی، از زندیگی سیر میشی و ...

اما من چند روز پیش به یکی دیگه از فوائد بی کران دانشگاه رفتن پی بردم

دانشگاه رفتن بجز فوائد بالا این امکان رو بهت میده که حتی برای یه بار تو عمرت هم که شده یه بدلکاری زنده و واقعی رو ببینی. از اون بدلکاریهایی که شاید تو کمتر فیلمهای هالیوودی بشه مثلش رو پیدا کرد

اما ماجرا چیه؟

چهارشنبه بعد از تموم شدن کلاس ریاضی جماعت جویای علم و دانش مثل افرادی که گرگ دنبالشون کرده باشه از دانشگاه زدن بیرون

من، پژمان، مسعود و مهندس هم بعد از اینکه چند تا برگ جزوه رو فتو زدیدم اومدیم این طرف خیابون تا سوار یه ماشین بشیم که بریم خونه

کمی اون طرف تر هم، خانمها منتظر ماشین بودن

اولین ماشین زیر پای خانمها واستاد.

 بیب بیب!! اما کسی سوار نشد

اومد کمی جلوتر پیش ما

بیب بیب!! : همون حرف همیشگی « منتظر سرویس هستیم!»

ماشین بعدی بیب بیب!! باز هم از خانم ها کسی سوار نشد

داشت میومد طرف ما (یه پیکان سفید با یه راننده مسن)

مسعود:«بشینیم این یکی رو» می دونستیم که این بار سمند یا شیون(شیون در گیلکی به معنی فریاد - در اینجا منظور آر دی ) گیرمون نمیاید

نشستیم و ماشین راه افتاد

هنوز چند متر جلو تر نرفته بودیم که...

از کوچه اون طرف خیابون یه ماشین میخواست بپیچه توی جاده اصلی. همه ماشینها هم واستادن تا اون بپیچه. ماشین تا وسط جاده اومد اما تو یه لحظه یه موتور که داشت با سرعت از طرف چپ ماشینهایی که واستاده بودن سبقت می گرفت خورد به پهلوی ماشین. دو تا سرنشین موتور هم به هوا پرتاب شدن. خب این دو نفر رو تو هوا تجسم کنید و همینطور نگهدارید چون باید یکم برگردیم عقب و چند تا نکته رو بگم

در همون موقع که منتظر ماشین بودیم چند تا پسر نما با موتور اومدن و جلوی خانومها ویراژ دادن. البته این موضوع همشه تکرار میشه ولی این بار یکشون مثل اینکه لطف کرد و یه تیکه هم انداخت. بله درست حدس زدید همون موتوری ماجرای ما. بعد اینکه جلوی خانومها ویراژ داد رفت جلوتر تا دور بزنه و برگرده که این اتفاق افتاد.

حالا ادامه ماجرا: اون دو تا پسرنما رو که تو هوا دارید، حالا ولش کنید تا ببینید چطور زمین می خورن. البته خدا بهشون رحم کرد چون هر دو با دست زمین اومدن و سرشون به جایی نخورد یکشون درجا پا شد البته کمی زخمی شده بود ولی دومی روی زمین نشست فکر کنم پاش کمی ضرب دیده بود. ما هم که داشتیم این صحنه رو میدیدم توی ماشین خشکمون زده بود آخه مگه چند بار تو زندگیت میتونی چنین صحنه ای رو با این کیفیت ببینی.

بعد از چند لحظه آقای راننده به خودش اومد و گفت الان اگه اینجا واستیم ترافیک میشه دیگه نمیشه در رفت، پا گذاشت رو گاز و الفرار. دو تا نکته رو هم که میشه حدس زد. یکی اینکه حمله مردم به طرف مکان حادثه که « چی بوسته برا » و دوم اینکه ما تا خود رشت داشتیم این حادثه رو تفسیر می کردیم. آقای راننده که وقتی من و پژمان داشتیم سبزمیدان پیاده میشیدم هم هنوز مشغول صحبت بود.

البته برای اینکه ماجرا بهتر دستون بیاد من دو تا عکس از حادثه رو براتون میذارم اینجا

عکس اول: موقعیت ما و موتوری و مکان حادثه

عکس دوم : صحنه ای که دو تا پسر توی هوا هستن البته از زاویه دید ما

البته شبیه این حادثه یه بار دیگه هم اتفاق افتاده بود. اون بار هم یه موتوری ویراژ داده بود و موقعی که می خواست دوباره برگرده و بیاد از پیش خانومها رد بشه، وقتی که می خواست از طرف راست یه تاکسی سبقت بگیره، مسافر در رو باز میکنه و موتور می خوره به در و منحرف میشه و دو نفر سرنشین موتور با سر میرن تو درخت. توی اون حادثه هم یکشون پاش زخمی میشه.

نکته آخر: مسعود توی ماشین میگفت بین خانومها یکی هستش که خدا دوسش داره بخاطر همین این اتفاقها می افته!

البته قرار اونجا که خانومها برای گرفت ماشین وامیستن یه تابلو نصب کنیم. « خطر مرگ برای موتور سواران »

نظرات() 
What is leg length discrepancy?
جمعه 17 شهریور 1396 07:42 ب.ظ
I was curious if you ever thought of changing the layout
of your website? Its very well written; I love what youve got to say.
But maybe you could a little more in the way of content so
people could connect with it better. Youve got an awful lot of text for only having
one or two images. Maybe you could space it out better?
resolutesuccess65.jimdo.com
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 12:26 ق.ظ
Having read this I thought it was really informative. I appreciate
you taking the time and effort to put this content
together. I once again find myself spending a lot of
time both reading and leaving comments. But so what, it was still worthwhile!
امید امیدی در پاسخ به
پنجشنبه 15 شهریور 1386 12:09 ب.ظ
من و كم آوردنعمراشما بگید این خاطره رو قبلا كجا خونده بودید؟
امید امیدی در پاسخ به غزاله
چهارشنبه 14 شهریور 1386 06:09 ق.ظ
باشه هستیم در خدمت شما الان را بیفتین 4 ساعت دیگه اینجاییناومدن این دفعه شما مثل اینه كه ما بیایم آزادی زنگ بزنیم احوال پرسی كنیم بعد برگردیم خونه
امید امیدی در پاسخ به ارشمیدس
چهارشنبه 14 شهریور 1386 09:09 ق.ظ
لیوان من اندازه پارچ شماست. لیوان من بزرگ نیست ، این لیوانای شماست كه كوچیكهكیف پولم رو در عرض 3 ماه دو سه بار گم كردم، خب كه چی؟موز هم خیلی دوست دارم. 10 تا رو یه جا می خورم فقط هم بخاطر اینكه برای خوردنش مثل سیب یا خیار لازم نیست نیم ساعت وقت بذاری و پوست بكنی
پنجشنبه 15 شهریور 1386 12:09 ب.ظ
راستی بازم كم آوردید چون هم خاطره رو قبلا خونده بودم هم درباره بچگیا نبود
غزاله
چهارشنبه 14 شهریور 1386 06:09 ق.ظ
ای بابا دیدی یادم رفت.............. ناهار می گم دیگه شما فقط شام دادید قبول نیست
ارشمیدس
چهارشنبه 14 شهریور 1386 09:09 ق.ظ
این خاطره رو هم كه اونجا خونده بودم
خنده هاشم قبلا انجام داده بودم
البته بعد این موضوع خودت هم چند بار تو خونه تعریف كرده بودی
فك كنم تو میتونی موضوعات زیادی رو تو وبلاگ بزاری تا مردم بخندن
درباره اینام توضیح بدی بد نیست!!


اینكه لیوانت چقدریه!!!

اینكه كیف پولت در عرض چه مدتی گم میشه!!؟؟

اینكه كدام میوه رو دوست داری؟؟!!!

ارشمیدس
چهارشنبه 14 شهریور 1386 09:09 ق.ظ
فك كردی من به همه میگم كه تو مستقیم از امریكا تغذیه میشی؟؟؟
فك كردی میگم یه مدت تو صدای آمریكا برنامه اجرا میكردی
برا نیویورك تایمز كار میكردی!!!!
خجالت بكش
یه عده رو از نون خوردم میندازی!!!!
غزاله
سه شنبه 13 شهریور 1386 11:09 ق.ظ
خوب یه كاری میكردی اسمم بیفته من هر دفعه زحمت نكشم اسمم بنویسم جالب بود البته 99%پسرا پسر نما هستند 1%هم بهتون تخفیف دادم تا شما باشید هر گونه صحبت با نسوان را انكار نكنید
من كه خودم اعتراف كرده بودم راستی میلم هم باز شد مثل خودم دیگه .... داره
saeed
سه شنبه 13 شهریور 1386 12:09 ب.ظ
سلام وبلاگ زیبا و پر محتوایی داری به منم سر بزن ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : امید امیدی

← لینکدونی

← طبقه بندی

← آرشیو

← لینکستان


← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :